|
ذهن سپید ذهن سپید مرا بی واژه بخوانید
| ||
|
این پست آخر وبلاگ در سال ۹۰ است چهارشنبه ی آخر سالتان به سلامت بترکد و عیدتان سبز
قبل اینکه زخم ها دهانشان بازتر شود بیایید کمی بخندیم با شعر: "اختلاف سن"
عصرانه ات از حوصله ی چایی سر می رود در بیسکویت هایی که می بلعی شاید آخرین نسل ساقه طلایی ها خرد و خسته راه نجات را می دانست که باید برود پایین تا برینی اش توی توالت قبل اینکه بریند توی آرایشت مثل دلسترهای گندمی که همیشه جلوی چشمانت می ریزند درست وسط هبوط فصل های جمعه [] راه اشتهای غروبش در جاده ها باز می شود و محبت پدرانه اش زندگی مشترک را با بیسکویت سیر می کند به "کوری" چشم حسود این "اجاق" بی علاقگی می پزد با مخلفات حتی اگر از بوی آشپزخانه ی خاموش و بی شعله بخاری بلند بنشود فست فودها دلسرد نمی شوند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد تر: سید مهدی موسوی و خانه ای دیگر در سالی دیگر [ دوشنبه یکم اسفند 1390 ] [ 15:1 ] [ عباس حسین زاده *میلاد* ]
سلام
به دلتنگی دور:
وقتی پنبه سر آسمان را می زند وقتی خون ها شیشه ای اند وقتی سنگ می بارد خانه نشین می شوم این روزها تنها من هستم و پنکه ای که سرگردانی باد را فراموش کرده و سفیدی سقفی که نمی خواهد چکه کند از بی آوایی باران می گویم می فهمی؟ از فاصله ی پنجره و سقف از مرزهای لالی که در نگاهم خلاصه می شوند تا تو هم به مردمی که در چشمم سیاه شده اند بپیوندی و همیشه های نبودت قسمت هستی ام بشود و به تجاوز از دوری ات شک بکنم. حالا که هنوز شب با سکوت من معنا می گیرد.
و اما این سپید:
بعد سالهای سال به بازی سکوت نشسته اند دیوارها پنجره ها در این فکر که چرا چنین شده اند؟ و ما آینه وار بدون کوچکترین پلکی سکوت را به بازی می گیریم تا حوصله ی زمان از نگاهمان سر برود بدرخشد آذرخش چشمت و شعله بکشد درونم اولین لبخند سوخته ای که همیشه به بهانه ی قهقهه ات می بازد [به آتشی که تو با نفت خاموش می کنی اعتقاد ندارم] تبخیر می شوم از سطح جاری قیرگون زمان در تسخیر بویت در باد سوار دود می زنم بیرون به هیچ جایی که هستم وقتی از بی سر و تهی مقصد می گذری که گذشته باشی و به نقطه ای فکر می کنی که زنده است هنوز و "همین گناهش بس" [به من چه از همیشه دلگیری با حلقه ها خودت را خفه می کنی روی اشک شناوری دیگر هیچ دریایی مرا به یادت نمی اندازد که از وقتی رفته ام برنگردتر شده ام] بیا به دوباره های خنده و خاموشی بفهمانیم رنج فراگیری حال بی حسابتر از این حرف ها و خاطرات دفتر ماست [از میله های کوچک که بگذری می رسی به یک های استوانه ای بعد به یک های مکعبی متوسط بعد به مکعب های بزرگ بعد به یک های گرد بعد به گردهای بزرگ تر بعد، بعد، بعد... آنقدر که آخرینشان نه سر دارد و نه سقف! سیاهی مطلق است و سرما بعد تازه می فهمی صفر از یک تنهاتر است] همیشه سریعتر از اینکه می آیی، می روی بدون اینکه قرار آینه ها به هم بخورد یا سکوت پنجره ها بشکند قبل اینکه در تن هم تنیده بشویم [می دانم، می دانی عنکبوت ها دروغ می بافند] و دوست داری تمام داستان در یکی بود یکی نبود تمام بشود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ پ.ن: من نمی خوابم که خوابیده باشم می خوابم تا مکانیزم خواب را درک کنم جایی که من بیدارم و تو خوابی
پ.ن.۲. من بچه ای هستم که همینجوری فقط بزرگ می شود باور می کنی؟ [ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 20:53 ] [ عباس حسین زاده *میلاد* ]
سلام
دو پست ِ قبل را خبر رسانی نکردم مرا ببخشید اگر دوست داشتید بخوانید
و این شعر به مناسبت آشتی "من" با "خودش"
از زندگی گیج می خورم به سلامتی ِ " گردابی چنین هایل" که فرقی نمی کند پیش کدام پارک ساحلی در صدای کدام موج شالی از مش روی موهات پخش بشود از بلندی پیشانی ات بیفتد ۸ بار _ بی تاب بین دو ابروت _ 8 بار سرسره را لیز بخورد تا لب دخترانگی ات که از دهان نمی افتد سیب بچکاند دو تا یکی. بعد بدود بغل خستگی هماغوشی و رد پای باکرگی ات را آب ببرد. از مستی، ایستاده بگیری ام و روی شانه ات دریا پهن کنم که زیر پوست شب هیچ عشق داغی برنزه نخواهد شد.
همیشه می روی توی عکس پشت پا بزنی به آن راه و من از سیاهی چشم "رفتنم" در روشنی پروژکتور از صبوری سنگریزه ها در سکوت از آشوب کف کرده ی ماسه از بطری خالی افتاده کنار خاموشی خاکستر به خودم "برمی گردم" که پیک آخر از زندگی گیج می خورم.
بوشهر ۹۰
فکر نمی کنم لازم باشد بگویم حافظ چه گفته است
عنوان این پست و این بیت را می شناسید و همینطور مهدی موسوی را خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن خسته ام مثل هماغوشی و ارضا نشدن ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعدا نوشت: بعد خوانش این شعر برای عده ای آرزو کردم برسم به روزی که: آنچه گفته ام همانی باشد که می خواستم بگویم یا "آنچه می گویم یعنی همان که می گویم" [ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 14:6 ] [ عباس حسین زاده *میلاد* ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||